زندگی خواهم کرد...رویاهایم را آتش نخواهم زد...
سکانس یک:
بعد از تقریبا 2ساعت مکالمه تلفنی و شنیدن جملات رد و بدل شده در طی یک دعوا ، اونم دوبار و از طریق طرفین دعوا، دارم به این فکر میکنم که این مکالمه که به قصد انجام کار فرهنگی و تلاشی برای تحلیل تنش های موجود در اجتماع صورت گرفته بود، چطور به این جملات ختم شده؟ هردوی این آدم ها انسان هایی معتقد به آزادی بیان و معترض به سرکوب بودن....چرا همیشه فاصله بین کلمات و کارها ناپیمودنیه؟
سکانس دو:
منتظرم تا اعلیحضرت کارمند گوشش از تلفن و نگاش از روزنامه جدا شه....تغییر رفتارش بعد از اینکه میفهمه مدرس دوره خودم بودم قابل چشم پوشی نیست...سلام مجدد....انگار نه انگار که شصت و پنج دقیقه منتظرم گذاشته بود تا امر خطیر و لازم غیبت صبح گاهی رو انجام بده... با وجود اینکه میدونم بیفایدس تموم تلاشم رو میکنم تا متوجه بشه سوالاشون استاندارد نبوده....شک میکنم که نکنه دارم تو دلم حرف میزنم، آخه جواباش هیچ ربطی به حرفای من نداره....لبخند آشنایی بعد از شکست من میزنه....خیلی آشنا... فک میکنم بارها این لبخند رو رو صفحه های نمایش دیدم!
سکانس سه:
راننده تاکسی با برگه جریمه تو دستش و الفاظ رکیک رو لباش برمیگرده تو ماشین...جریمه ها دو برابر شده و شهر من جزو کلان شهر های کشور شده....وقتی دارم پیاده میشم به لیست کارام عوض کردن عینکم رو اضافه میکنم. شماره چشام باید خیلی بالاتر رفته باشه آخه این همه اتوبان و تغییرات این کلان شهرو ندیده بودم تا اون موقع....
سکانس چهار:
نسیم شارژ ایرانسل میگیره و خداحافظی میکنیم....پسری که از روبرو داره میاد داره ایرانسلشو شارژ میکنه....دختره تو ایستگاه اتوبوس دو تا گوشی دستشه....یه عده زیادی پسر جوون از یه دفتر پستی میان بیرو ن و همه کارت شارژ دستشونه...گوشیمو چک میکنم، هیچی تماس و یا اس ام اسی نیست....
چند وقت پیش متنی خوندم راجع به تفاوت ایرانی ها و روس ها. با این محتوا که اونا روش های زیادی برای تفریح دارن و سرانه مطالعشون نزدیک 2ساعته و تو ایران هیچکدوم از این تفریحا ممکن نیس و سرانه مطالعه هم نزدیک 3 دقیقه است....بعد نویسنده پرسیده بود پس ما چکار میکنیم.....
من امروز فهمیدم...ما با تلفن صحبت میکنیم!
سکانس پنج:
یه جعبه بزرگ گوشه اتاقمه...هفت جلد آتش بدون دود....بار دیگر شهری که دوست می داشتم....یک جزوه کنترل پروژه....یک DVD......یه گوی شیشه ای که حرم امام رضا توشه. با کلی ستاره که هروقت میخواستم واسم میتابیدن....با وجود اینکه اینا حجمی نداره ولی در جعبه به زور بسته شده. آخه من یه آدم رو هم گذاشتم توش تا همه رو یه جا بفرستم بره...
و من دوستی دارم ....چکه ای از قلبش از آن من است...بارها از هم رنجیده ایم..اما او راز زمان را خوب میداند...حسگر بسیار پیشرفته ای از قلب من به اتاق کار چکامه وصل است...خوب میداند کی باید باشد...حالا گیریم دفعات زیادی از هم رنجیده باشیم...
دوست می دارم لحظاتی را که دوستی را بدون کلمه ای برایم معنا میبخشد...
چکامه می خوانندش.
نمیدانم چه جنگیست میان تو و خواب های من...تمام شب را صبر میکنی و همان دم که ساعت بانگ روشنایی بر می آورد میایی... و من قربانی این جنگم..تو که هیچ وقت حرف شنوی از من نداشته ای و نداری. من از برنامه هایم میگذرم ..از کتاب های نخوانده و تستهای منتظر جواب ...من از همه این ها میگذرم... تا تو بیایی و دمی چند مهمان رویاهایم باشی...گذشتن را خوب میدانم.
و من در بیداری چه معصومانه میکوشم تا شبم را تعبیر کنم...قبل از صبحانه تمامی لباس های چروکیده را اتو می کشم...آخر در خواب دیشب هیچ لباسی چروک نبود...به هیچ کس نه نمی گویم...آخر دیشب هیچ کس اخم نداشت... خرید می روم...من روز را آبستن خبری از تو خواهم کرد...
نگو نمی شود...نگو دیوانه ام...شاید هم باشم...نمیدانم...شاید حق با توست...
ببین...ببین این صفحه را...می گویند تو خوبی...
این یه جمله غیر برجسته غیر مهمه از کتاب "گتسبی بزرگ"
ولی عجیب این روزا واسم ملموسه.
نرود اشک در چشم تو هرگز مگر از شوق زیاد
نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز
و به اندازه هر روز تو عاشق باشی
عاشق
آنکه تو را می خواهد
و به لبخند تو از خویش رها میگردد
و تو را دوست بدارد
به همان اندازه که دلت میخواهد."
*اس ام اس بوده و جواده و کوچه بازاریه و ...میدونم...ولی تنها حس منه الان.
اگه خواستین بخونین...
مثل امروز که درخیابان بالا آوردم و همه فکر کردند از ضعف است و صبحانه نخوردن...اما من به تو میگویم. از ضعف نبود. معده ام نتوانست ان همه بلاهت را یکجا هضم کند...فکر کنم برای هضمش به اندازه نفت خزر اسید سیتریک لازم داشت اما من روسی نمیدانستم...فکر میکنم مشکل همین بود...من روسی نمیدانم.
مثل امروز صبح که که تو مهمان خوابم بودی...تو تنها بودی...در اتاقی بی چراغ...تمام شب هیچ حرفی نزدی فقط نگاه کردی...همین یک صحنه را تا صبح خواب دیدم...خواب دیدن را خوب میدانم. از روزی که تو خواب دیدی که خواهی رفت و من از آفتاب یاری خواستم تا خوابت را به غذای شبت ربط دهم و تو را از رفتن باز دارم...اما یادم نبود که تو فقط برای دلخوشی من چشم میگویی...عادت نداری به حرف کسی گوش کنی... نمیدانم در نگاهت چه بود که مرا تا صبح در خواب فرو برد...زنگ های متوالی ساعت هم حریف تو نشد...اما راستش را بخواهی با وجود شیرینی خوابت تمام روز را با تلخی سپری کردم...تو چیزی از دلتنگی میدانی؟
روزمرگی هایم را برایت مینویسم...میدانم نمیخوانی...اما مگر نمیگفتی من دیوانه ام؟ من دوست دارم تمامی حرفهایت پیرهن حقیقت بپوشند.دیدی؟این اولی...و شاید پرتکرارترینش.
تقصیر تو نبود...تقصیر هیچکس نیست این حس من که حسرت نام دارد.
دوستان هرکی هر نگفته ای از من تو دلشه که قلقلکش میده بگه!
در طی روزهای اخیر صفاتی رو در مورد خودم شنیدم که سخت ذهنم رو درگیر کردن... بیرحمتر از بیرحمترین دادگاه های نظامی! ترکیبی از کلمات که جز خشونت و مرگ چیزی به همراه نداره.... خائن در دوستی! ترکیبی از تمامی دوروئی های ممکن...
در مورد اولی گوینده قبل تر ها حرف از مهر و عاطفه بیکران میزد....و در مورد دومی...!دومی تلخ بود و شاید تلخ ترین بود...به تلخی خربزه...به تلخی همه میوه های فاسد...فاسد!کلمه شایسته ای برای جایگزینی این صفت است... خیانت و بار معنایی منفی آن برای تمامی انسان ها از هر کیش و مسلک روشن است. اما خیانت به دوستی...!خیانت به ...ترین موجودیت دنیاست. برای سه نقطه جانشین شایسته ای ندارم...به ذهن شما وامی گذارمش.....
یا من شخصیتی بس متزلزل دارم و یا اطرافیان زیاده از حد در استفاده از لغات دست و دلبازند.
جی.دی.سالینجر
وقتی یه فرشته ۴ ساله تو بغلمه و از اینکه لپاش یخ زده ناراحته آخرین چیزی که ممکنه به ذهنم برسه وقار و متانته...البته این دو تا واژه به نظر من، جز مراسم خواستگاری جای دیگه ای کاربرد ندارن.بر طبق همین استدلال امروز با راننده تاکسی هم کلام شدم...بعدا فهمیدم راننده تاکسی نبوده و از روی انسان دوستیش جلو پای من و فرشته ام ترمز زده.که دانشگاه رفته و هنر خونده. با وجود اعتقاد راسخم به قوانین احتمال فکر نمیکنم هیچ وقت این متن و بخونه...
کلا موقع مکالمه خیلی درگیر موقعیت شغلی آدما نمیشم...اینکه طرف مقابل دکتر و یا رفتگر..حرفای باغبون خوابگاه خیلی واضح تر از کلاس موجودی دکتر حیدری یادمه...بعد از مرگ کردان یه مقاله خوندم راجع به موقعیت اجتماعی آدم ها و اثر مخربش رو روابط خصوصی...بلافاصله یاد پزشک ها افتادم و احترام زیاده از حدی که جامعه ما نثارشون میکنه...نمیدونم اثر اون مقاله است یا خاطره یه پیرزن از زندگیش تو پاریس! گرچه این خاطره همراه با خمیازه های مداوم بود و تا ساعت دو بعد از نیمه شب من رو بیدار نگه داشت در حالیکه همه توی اتوبوس خواب بودن ولی نکته جالبش این بود که میگفت"اونجا میشه بشینی با پیشخدمتی که واست غذا آورده راجع به آخرین کتابی که خوندی حرف بزنی!" و من یاد پیشخدمت های عبوس ایرانی افتادم که محض تنوع لبخندی از سر اجبار ضمیمه غذا میکنن...شاید اینبار با یکیشون راجع به "فرانی و زوئی" حرف زدم.
یا حرف میوه فروش سر خیابون خوابگاه...با وجود اینکه پول خون کوروش کبیر رو میکشید رو میوه ها و با تمام وجود سعی میکرد لهجه ترکیشو مخفی کنه! به جای همه "آ" ها "او"بگه مث خود تهرونی ها...بابت اون حرفش همیشه از گرون فروشیش میگذشتم و ازش خرید میکردم...دین مخفی یا نمیدونم، هرچی...حرف خیلی خوبی زده بود وقتی گفت "ما زندگی نمیکنیم داریم ادای زندگی کردن و در میاریم".بعد از این حرفش هر بار خواستم وانمود به چیزی کنم ،جلوی خودم رو گرفتم...و از اون موقع بود که سعی کردم منظورم از کلمات دقیقا همون چیزی باشه که میگم.سعی کردم دیگه هیچ وقت ادای چیزی رو در نیارم.
امروز راننده تاکسیه گف الان حسرت دوران آموزش سربازیشو داره!از اینکه فلسفه سربازی رفتن چیه و چرا نمیشه کشورها نیروهای متخصص نظامی به قدر کفایت داشته باشن تا نیازی به سربازی رفتن نباشه میگذرم. ولی از ظهر حرفش ذهنم رو درگیر کرده. کلا آدما همیشه اینجورین...همیشه سعی میکنن با تحمل سختی های جسمی از ناملایمات روحی فرار کنن.برای ادای دینشون به بچه های گرسنه روزه میگیرن، بدون هیچ تلاشی برای سیر کردن اونا....برای دفع تنش های عصبی فوتبال بازی میکنن یا میدو ان، اونقدر که نفسشون بند بیاد...تحمل سختی های جسمی همیشه راحت تره...
"ناتور دشت" تموم شد...ولی من هیشکی رو نمیشناسم که راجع به این کتاب باهاش حرف بزنم...
"۳" هفته گذشته...چقدر اعداد بیمفهمون...موجودات بسیار حقیری اند...از خودشون هیچی ندارن...همیشه به یه چیزی وابسته ان..اگه این سه هفته از عمر یک نوزاد باشه شیرینه و پر از هیجان، اگه از افتتاح یک شعبه بانک باشه سرشار از سوده، اگه از شروع زندگی تو خوابگاه باشه پر از آدمای جدیده، ولی اگه از زندانی شدن تو باشه.....کوچولوی ما امروز پاپیلو خرید. شاید اون بتونه به این موجودات حقیر هویت بده.
اکنون فردای دیروز رو به اتمام است. . . نه دانشجویی آزاد شده، نه خون ریختهای پاک. . . نیمروز امروز شعبون بیمخ برای دو تا از مقتولان خودش مراسم ختمی گرفته بود بس آبرومند! و بعد از این مراسم تکه گوشتی در نیمه چپ قفسه سینه من تیری کشید همچو تیر آرش کمانگیر. . .
و من خوشحالم که ذهنم هنوز فیلتر نشده است. و من خوشحالم که رویاهایم را به یغما نبرده اند. من خواهم ایستاد. من سرما را تاب خواهم آورد. من رویاهایم را اتش نخواهم زد. . . من خواهم ایستاد.
چه زیباست رویا. . .کاش نام من رویا بود. . .چه شیرین است. . .
چه دل انگیز است اتاقی که من با پرده ای خورشید را از او میدزدم و با تکرار مداوم "اکنون شب است" چشمانم را به خاموشی میخوانم. و رویای من آرام آرام از راه میرسد...و من در رویایم کتاب میخوانم...شعر میگویم... شادی ام را به بانگ فریاد از سینه بر میآورم....رویای من پر از رنگ است...در رویای من اشک برای تلطیف روح است...در رویای من هیچ سینه ای داغدار نیست....در رویای من کسی نان به نرخ عصمت نمیخورد... در رویای من هیچ دستی تنها نیست....چه شیرین و چه گواراست...
و شاید چهگواراست.
آه!ای پیر پارسای من!
برای خدا هم که شده شیرینی رویا را همچو طعم گس شراب بر من حرام مدار!
یاد سه قطره خون گرامی
زنده باد دانشگاه
زنده باد دانشجو
زنده باد آگاهی
مرگ بر....اونقدر کلمه برای پر کردن سه نقطه ها دارم که همون سه نقطه بهتره...نمیدونم فردا چی خواهد شد...ولی به قول عزیزی بذریه که کاشته شده...حتما محصول خواهد داد...
روز دانشجو مبارک!